|

تو بچگی روبه روی پنجره می ایستادمو واسه سرگرمی "ها" میکردم تا شیشه بخار کنه
بعدش روش شکل میکشیدمو خط خطی میکردم تا بخار ها قطره میشدنو میچکیدن
حالا که بزرگ شدم زندگی رو به روی دلم وایساده "ها" میکنه
تامه بغض بشینه به صدا و احساسم
بعد اینقدر نقش و نگار رقم میزنه تو افکارم تا قطره قطره بچکم از چشم های خیسم
|